تبليغاتX
میمیرم برات
کاش میشد هیچ کس تنها نبود

کاش میشد دیدنت رویا نبود

گفته بودی با تو میمانم ولی

رفتی و گفتی و اینجا جا نبود

سالیان سال تنها مانده ام

شاید این رفتن سزای من نبود

من دعا گردم برای بازگشتت

دستهای تو ولی بالا نبود

باز هم گفتی که فردا میرسی

کاش روز دیدنت فردا نبود

کاش قلبم درد پنهانی نداشت

چهرهام هرگز پریشانی نداشت

برگهای اخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت

کاش میشد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداش

 

اخه چه جور دلت اومد تنهام بزاري و بري اخه مگه

حرفي زدم زخم زبوني من زدم اره همش بهونه بود

مسئله يار ديگه بود دلت هوايي شده بود كارم از كار

 گذشته بود برو عزيزم اما يك قول به من بده يارت

رو تنها نزاري كه مثل من اسير بشه اواره از خونه

بشه من هم يك قول بهت ميدم يه روز فراموشت كنم 

 قلبمو سنگيش بكنم عشقت رو خاكستر كنم اگه يك

روز خواستي گلم كسي رو نفرينش كني بگو كه مثل

من بشه زجر جدايي بكشه اخه چه جور دلت اومد

 

و من در خواب اين را ديده بودم


تو روزی باز مي آيي


حضورت گرم و رؤيايي


و عشقت همچو عشق باستان، پاک و اهورايي


کلامت شعر و موسيقي


لطيف و دلکش و موزون


نگاهت وسعت دريا


عميق و سرکش و محزون


وجودت باور بودن پناهت جای آسودن


صدايت خوشترين آواز طنيني گرم و دل پرداز


تو مي آيي


برايم شبنم و گل هديه مي آری


و قلبت را به رسم دوستي چون يادگاری نزد من جا مي گذاری


تو مي آيي


من اين را خوب مي دانم


و مي دانم که مي ماني


و مي بينم


که از عشقت چنان مجنون و سرمستم


که فارغ از همه دنيا


به گرماي نفسهای تو دل بستم


وزين انديشه سرشارم


که من!! ليلاي تو هستم


تو مي آيي


من اين را خوب مي دانم


و من در خواب اين را ديده بودم

 

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به اب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در ان هیچ کسی نیست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 11:32  توسط احسان  | 

کاش میشد هیچ کس تنها نبود

کاش میشد دیدنت رویا نبود

گفته بودی با تو میمانم ولی

رفتی و گفتی و اینجا جا نبود

سالیان سال تنها مانده ام

شاید این رفتن سزای من نبود

من دعا گردم برای بازگشتت

دستهای تو ولی بالا نبود

باز هم گفتی که فردا میرسی

کاش روز دیدنت فردا نبود

کاش قلبم درد پنهانی نداشت

چهرهام هرگز پریشانی نداشت

برگهای اخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت

کاش میشد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداش

 

اخه چه جور دلت اومد تنهام بزاري و بري اخه مگه

حرفي زدم زخم زبوني من زدم اره همش بهونه بود

مسئله يار ديگه بود دلت هوايي شده بود كارم از كار

 گذشته بود برو عزيزم اما يك قول به من بده يارت

رو تنها نزاري كه مثل من اسير بشه اواره از خونه

بشه من هم يك قول بهت ميدم يه روز فراموشت كنم 

 قلبمو سنگيش بكنم عشقت رو خاكستر كنم اگه يك

روز خواستي گلم كسي رو نفرينش كني بگو كه مثل

من بشه زجر جدايي بكشه اخه چه جور دلت اومد

 

و من در خواب اين را ديده بودم


تو روزی باز مي آيي


حضورت گرم و رؤيايي


و عشقت همچو عشق باستان، پاک و اهورايي


کلامت شعر و موسيقي


لطيف و دلکش و موزون


نگاهت وسعت دريا


عميق و سرکش و محزون


وجودت باور بودن پناهت جای آسودن


صدايت خوشترين آواز طنيني گرم و دل پرداز


تو مي آيي


برايم شبنم و گل هديه مي آری


و قلبت را به رسم دوستي چون يادگاری نزد من جا مي گذاری


تو مي آيي


من اين را خوب مي دانم


و مي دانم که مي ماني


و مي بينم


که از عشقت چنان مجنون و سرمستم


که فارغ از همه دنيا


به گرماي نفسهای تو دل بستم


وزين انديشه سرشارم


که من!! ليلاي تو هستم


تو مي آيي


من اين را خوب مي دانم


و من در خواب اين را ديده بودم

 

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به اب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در ان هیچ کسی نیست

که در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند

آری

برای تو می نویسم چون می دانی نبض لحظه لحظه ی زندگیم در قلب

مهربانت می تپد از گذشته های دور.برای تو می نویسم که دست های

زندگی بخشت در کویر آینده ام ریشه دوانده

 

هوا المحبوب

منم آغاز یک واژه که با چشم های تو متولد شدم و اینک چون شاعری

 عاشق در بطن حنجره های خالی سکوت فرو رفته ام من سهم تمام

 خا طره ها را به تو می بخشم تا در کلاس عشق تو این واژه را معنا کنم

                                    دوستت دارم

 

گرچه با یادش همه شب تا سحر گاهان نیلی فام بیدارم

 گاه گاهی  نیز وقتی چشم بر هم می گذارم خواب های روشنی دارم

عین هوشیاری .انچنان روشن که من در خواب هم دم به دم با خویش

 میگویم بیداری است٬بیداری.اینک اما در سحر گاهی چنین از روشنی

 سرشار ٬پیش چشم ان همه بیدار آیا خواب می بینم؟این منم همراه

او؟بازو به بازو مست٬مست از عشق و امید؟از این سوی دریا رفته تا

دروازه خورشید٬ای زمان ای اسمان ای کوه ای دریا این منم؟خواب یا

بیدار؟جاودان باد رویای رنگینم

ای کاش اسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های

 خشک او می کرد .کاش واژه حقیقت آن قدر با لب ها صمیمی بود که

 درای بیان کردنش به شهامت نیاز نبود.کاش دلها انقدر خالص بودند که

 دعا ها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب می شد.کاش شمع

حقیقت محبت را در تقلای بال و پر پروانه می دید و هو را باور می کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 15:11  توسط احسان  | 

دوست دارم!!!!!!!!!!

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 14:54  توسط احسان  | 

آن روزها یادش بخیر ،آن روزهای سادگی

آن روزهای عاشقی،دیوانگی،دلدادگی

یک روز برفی آمدم تا اینکه مهمانت شوم

گنجشککی سرگشته در ایوان چشمانت شوم

اینجا تو بر بوم دلم رنگ هیاهو می زدی

با چشمهای روشنت پهلو به آهو می زدی

این کوچه ها لبریز از عطر نفسهای تو بود

آن پنجره یاد آور لبخند زیبای تو بود

اما تو رفتی بی خبر تا سرزمین دورها

رفتی و مستی هم پرید از خوشه انگورها

گفتی کنار پنجره دیگر سراغم رانگیر

در کوچه های شب زده،بانو، چراغم را نگیر

اینجا حضور روشنت در چشم من گل می شکند

آهسته می بارد، ولی دارد تحمل می کند

می ترسم از روزی که تو دیگر فراموشم کنی

مانند نبض شعله اندر باد خاموشم کنی

زین بعد حتی آفتاب شهر مرا گم می کند

امشب خلیج چشم من حتما تلاطم می کند

سلام آهنگ هر سازم

سلام اي زندگي سازم

تموم هستي ام رو من

به چشماي تو مي بازم

چشات همرنگ خورشيده

قشنگه صبح اميده

ميون اين همه ليلي

چشام تنها تو را ديده

تو عطر رازقي داري

تو شوق عاشقي داري

نجابت از تو مي باره

تو ابري ، هق هقي داري

به اميد سلام عشق

هميشه از تو مي خونم

توي تبعيد و تنهايي

تو باشي ، باغ  زندونم

شبا تا صبح به یاد تو ستاره میبارن چشام                                          

ازرفتنت پشیمونم ، من به خدا تو رو میخوام                                    

دقیقه های بی هدف سر به سر من میزارن                                     

ثانیه هاقطار قطار تو را به یادم میارند                                         

من به خدا دوستت دارم ، هرچی بگی همون میشم                          

خودت بیا یادم بده چه جور بگی بمون پیشم                                 

 من به خدا اگه بیای ایندفعه مهربون میشم                                  

پیرهن آبی میپوشم ، واسه تو اسمون میشم                               

به آیه های چشم تو قسم که بیوفا نشم                                    

دیگه باهات قهر نکنم دیگه ازت جدانشم                               

میخوام باشی کنارمن ،بهت بگم دوستت دارم                        

واسه ی باور دلت اسم خدا را میارم

 

   

واسه  من  امید  اومدن  بسه

قصد  جادو  ندارم٬  خدا  نخواد

دست  عاشقا  بهم  نمی رسه

خیلی  وقته  فاصله  میون  ما

با  دو  خط  نامه  دیگه  پر نمی شه

اما  عشقی  که  مقدسه٬  بدون

حس  تاریک  تنفر  نمی شه

من  دلم  این  روزا  خیلی  روشنه

یه  کمی  سخته  ولی  دووم  بیار

درد  دوری  رو  بریز  تو  بغضتو 

بشکن  و  غصه ها  رو  به  روم  بیار

من  دلم  این  روزا  خیلی  روشنه

همه  چی  درست  می شه  مثل  قدیم

می رسه  دستای  گرممون  به  هم

انگاری  یه  لحظه  تنها  نبودیم

دیگه  حرف  ناامیدی  رو  نزن

نگو  فاصله٬  زمین  تا  خدا 

خدا  تو  دلای  عاشقاس  بدون  

می گذره  این  دو  سه  روزم  واسه  ما

 

*غریبه کوچک*

تنها تو هستی که مرا فراموش نکرده ای

همه مرا فراموش کردند و رفتند تنها تو ماندی....

تنها تو به صدایم گوش می دهی....

برایت از چه بگویم؟

از بی وفایی روزگار یا از دل کوچک تنهایم؟

تو هم خواهی رفت....

و من می مانم و دنیای تنهایی....

تا به کی انتظار تا به کی انتظار

تا به کی منتظر ماندن و نوشتن تا بیایی؟

شاید من اشتباه می کنم

دوست دارم وقت رفتن خبرم کنی

تا برای اخرین بار در اغوشت گم شوم

تا برای اخرین بار دستان گرم و پر محبت

را با تمام وجود در بر گیرم

و با تمام احساس لمس کنم....

برو....

ولی فکر غریبه کوچک باش

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 22:2  توسط احسان  | 

*غریبه کوچک*

تنها تو هستی که مرا فراموش نکرده ای

همه مرا فراموش کردند و رفتند تنها تو ماندی....

تنها تو به صدایم گوش می دهی....

برایت از چه بگویم؟

از بی وفایی روزگار یا از دل کوچک تنهایم؟

تو هم خواهی رفت....

و من می مانم و دنیای تنهایی....

تا به کی انتظار تا به کی انتظار

تا به کی منتظر ماندن و نوشتن تا بیایی؟

شاید من اشتباه می کنم

دوست دارم وقت رفتن خبرم کنی

تا برای اخرین بار در اغوشت گم شوم

تا برای اخرین بار دستان گرم و پر محبت

را با تمام وجود در بر گیرم

و با تمام احساس لمس کنم....

برو....

ولی فکر غریبه کوچک باش

 

نمی خوام  بگی  کی  از  راه  می رسی                    

واسه  من  امید  اومدن  بسه

قصد  جادو  ندارم٬  خدا  نخواد

دست  عاشقا  بهم  نمی رسه

خیلی  وقته  فاصله  میون  ما

با  دو  خط  نامه  دیگه  پر نمی شه

اما  عشقی  که  مقدسه٬  بدون

حس  تاریک  تنفر  نمی شه

من  دلم  این  روزا  خیلی  روشنه

یه  کمی  سخته  ولی  دووم  بیار

درد  دوری  رو  بریز  تو  بغضتو 

بشکن  و  غصه ها  رو  به  روم  بیار

من  دلم  این  روزا  خیلی  روشنه

همه  چی  درست  می شه  مثل  قدیم

می رسه  دستای  گرممون  به  هم

انگاری  یه  لحظه  تنها  نبودیم

دیگه  حرف  ناامیدی  رو  نزن

نگو  فاصله٬  زمین  تا  خدا 

خدا  تو  دلای  عاشقاس  بدون  

می گذره  این  دو  سه  روزم  واسه  ما 

 

شبا تا صبح به یاد تو ستاره میبارن چشام                                          

ازرفتنت پشیمونم ، من به خدا تو رو میخوام                                    

دقیقه های بی هدف سر به سر من میزارن                                     

ثانیه هاقطار قطار تو را به یادم میارند                                         

من به خدا دوستت دارم ، هرچی بگی همون میشم                          

خودت بیا یادم بده چه جور بگی بمون پیشم                                 

 من به خدا اگه بیای ایندفعه مهربون میشم                                  

پیرهن آبی میپوشم ، واسه تو اسمون میشم                               

به آیه های چشم تو قسم که بیوفا نشم                                    

دیگه باهات قهر نکنم دیگه ازت جدانشم                               

میخوام باشی کنارمن ،بهت بگم دوستت دارم                        

واسه ی باور دلت اسم خدا را میارم         

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 21:50  توسط احسان  | 

السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک

           ماه محرم به همه تسلیت می گم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 20:43  توسط احسان  | 

و گنجشک کوچک آن طرف پنجره
آواز می خواند
چنان آوازی که من در اتاق کوچکم لرزیدم
نمی دانستم به بغض او گوش دهم
یا به سرمای که او را سخت مضطرب کرده بود
و من نگاه می کردم که شاید آسمان آفتابی شود
اما دریغ از یک ذره مهر در دل این آسمان
آرام آرام پرنده ی کو چک من خوابش می گرفت
او به خواب می رفت و من می دیدم که چگونه او می لرزد
و آسمان سنگ دلتر شد
کنجشک کوچک من افتاد
و مصیبت از آن بزرگتر که کسی درد او را نفهمید

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 16:3  توسط احسان  | 

                                    میمیرم برات

                         نمی دونستی میمیرم بی تو

                            بدون چشات رفتی از برم

                             نمی دونستی که دلم

                                بسته به ساز صدات

                             ارزوم که نمی دونستی

                               که من میمیرم برات

                                   میمیرم برات

                             عاشقم هنوز نمی خوام

                        که بمونی بسوزی به ساز دلم

                        گفتی من میرم نمی تونستی

                         بری به فرداها گل خوشکلم

                               برو راهی نیست

                           تا فرداها یار خوشکلم

                                 بمون با دلم

                               سفرت به خیر

                             اگه میری از اینجا

                         تک وتنها به یه شهر دور

                           برو که رفتن بدون ما

                           میرسه به یه دنیا نور

                           برو که رفتن بدون ما

                          میرسه به یه دنیا نور

                               به یه دنیا نور

                            سفرت به خیر برو

                            گر شکستی ز من

                            بتونی دوباره بساز

                             با دلی شکسته و

                             نا امید تو بازم بساز

                               با دلی شکسته و

                              نا امید تو بازم بساز

                                  تو بازم بساز

                                نمی خوام بیایی

                            نمی خوام میون تاریکی

                               من تو هروم بشی

                         نمی خوام ازت نمی خوام

                            مثه یه شمع بسوزی

                                 تا حروم بشی

                                 برو تا تو بزرگی 

                           که میخوام  فقط آرزوم بشی

                                   آرزوم بشی

                       نمی خوام بیایی نمی خوام میون

                           تاریکی من تو هروم بشی

                           نمی خوام ازت نمی خوام

                      مثه یه شمع بسوزی تا تموم بشی

                             برو تا تو بزرگی که

                         میخوام  فقط آرزوم بشی

                                  آرزوم بشی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 0:13  توسط احسان  | 

عشق یعنی با افق یک دل شدن

           یــا لباسی از شقایق دوختن

                 عشق یعنی با وجود خستگی

                         بر سر پروانهء دل سوختن

عشق یعنی داستــانی نـا تـمــام

        عشق یعنـی کلمه ای بـی انـتـهـا

               عشق یعنی گفتن ازاحساس موج

                      در کــنـار حسـرت پـروانـه ها

عشق یعنـی آه سرخ لالـه هـا

       عشق یعنی حرف پنهان در نگاه

                عشق یعنـی تـرجـمـان یک نـفس

                         عمق سـایـه روشن دشت پگـاه

عشق یعنـی قـصـهء یک آرزو

       عشق یـعـنـی ابـتـدای یک غـروب

                 عشـق یـعـنـی تکـه ای از آسمـان

                        عشق یعنی وصف یک انسان خوب  

 

من نمی خـوام فـکـر کـنـی کـه عـاشقیم یه حرفه

یه کــم اگــه نبــاشی آب مـی شه مثـل بـــرفـه

دلـم می خواد بـدونـی دلـم مـث یـه دریـاس

به وسعت نگاهت٫عمیق وخیس وژرفه

میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی

شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی

من نمـی خـوام بگم کـه چشات خـود ستـارس

چشـات اگـه نبــاشه ستــاره بی اشـارست

من نمیخوام رو کاغذ فقط نوشته باشم

دیـدن روی مـاهت تولـد دوبارس

میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی

شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی

من نمی خوام بگــم کــه صد بــار واسـه تـو مـردم

قــــدِّ  تمـــوم  دنیـــــا عـــاشق  و دلــسپــــردم

میخوام خودت حس کنی٫بدون طعم حرفت

چقد توقحطی نور٫ لحظه هاروشمردم

 میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی

شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی

من نمـی خــوام بهـــار شـه ٫ من عــاشق پــائیـزم

پـائیزمیشه عاشق تر واسه  تـو اشک میریـزم

من نمـی خــوام عــاشقیــم مثل بقیـه بـاشه

فقط بگم فدات شم ٫ فقط بگم عـزیزم

 میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی

شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی

من نمی خـوام داشتـنـت ٫ واســه مـن آسون بشــه

نعمت بــا تــو بــودن ٫ اینجــا فـراوون بشــه

من نمی خوام با خودت بگی که نه محاله

کیوان عاشق من٫ شبیه مجنون بشه

 میخوام برات بمیرم شاید که باور کنی

شاید با برق چشمات مرگ و آسونتر کنی

 من نمـی خــوام بـگـــم کـــه ببـــاری بـــارون میــــاد

بــه خــاطـــرتــــو چشـم گــلای رز خــــون میـــاد

من نمیخـوام فکــر کـنـی حـرفــای عــاشقـونــم

همین جورآسون میره همین جورآسون میاد

 

گفتم :منو نصیحت کن...گفت:"هیچوقت به خاطر چیزی که میخوای بهش برسی خودتو داغون             نکن...."

         حرفشو قبول ندارم...چون بعضی چیزا ارزش داغون شدن رو داره...

               ولی میخوام بیشتر بهش فکر کنم..

بشکفد بار دگرلاله ی رنگین مراد....

غنچه ی سرخ فروبسته ی دل باز شود.....

من نگویم که بهاری که گذشت آید باز....

روزگاری که به سر آمده آغاز شود...

لیک روز دگری هست و بهاران دگر....

                خدایا....تقدیرم را خیر بنویس...

سرنوشتی مبارک....

که آنچه را میخواهی زود داشته باشم دیر دعا نکنم ...

... آنچه را تودیر میخواهی زود نخواهم....

"ودعا نکنم هرگز...آنچه نمیخواهی داشته باشم..."

 

عــشــق مثل آب ميمونه كـه ميتـوني توي دستت قايمــش كني

آخرش يه روز دستت رو باز مي كني ميبيني نيست

قطره قطره چكيده بي آنكه بفهمي

اما دستت پر از خاطره است.

 

عشق يعني خون دل يعني جفا

عشق يعني درد و دل يعني صفا

عشق يعني يك شهاب و يك سراب

عشق يعني يك سلام و يك جواب

عشق يعني يك نگاه و يك نياز

عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني تا ابد فاني شدن

عشق يعني عابد و زاهد شدن

عشق يعني همچو ليلا خون شدن

یا چو مجنون راهی صحرا شدن

عشق یعنی تیشه فرهاد ها

عشق یعنی عالم فریاد ها

عشق یعنی زخم کوه بیستون

عشق یعنی ناله های درد و خون

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی یکه و تنها شدن

عشق یعنی التماس و انتظار

عشق یعنی تا ابد با من بمان...!



به گل گفتم عشق چیست؟


گفت از من خوشبوتر


به پروانه گفتم عشق چيست؟

گفت از من زيبا تر

به شمع گفتم عشق چيست؟

گفت از من سوزنده تر

به عشق گفتم آخر تو چيستی؟

گفت نگاهي بيش نيستم ...


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17:59  توسط احسان  | 

 

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن را

با یک چوب روی ماسه ها ترسیم می کرد

شاید فکر می کرد که هر چه این قلب را بزرگتر

درست کند یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد

بعد از اینکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد

با دستهایش گوشه هایش را صیقل دهد تا صاف ِ صاف بشود

شاید می خواست موقعی که دریا آن را با خودش می برد

این قلب ماسه ای جایی گیر نکند

از زاویه های مختلف به آن نگاه کرد

شاید می خواست اینطوری آن را خوب خوب بشناسد

و مطمئن بشود همان چیزی شده که دلش می خواست

به قلب ماسه ای اش لبخندی زد

و از روی شیطنت هم یک چشمک به قلب ماسه ای هدیه داد

دلش نیامد که یک تیر ماسه ای را

به یک قلب ماسه ای شلیک کند

برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود

مثل یک پیکان گذاشت روی قلب ماسه ای

حالا دیگر کامل شده بود و فقط نیاز به مواظبت داشت

نشست پیش قلب ماسه ای و با دستش آن را نوازش کرد

و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد که همیشه مواظبش باشد

برای اینکه باد قلبش را ندزدد با دستهایش یک دیوار شنی

دور قلبش درست کرد دلش می خواست

پیش قلب ماسه ای اش بماند ولی وقت رفتن بود

نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت

چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت

و به قلب ماسه ای قول داد که زود برمی گردد

و بقیه راه را دوید

فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چید

و رفت به دیدنش

وقتی به قلب ماسه ای رسید آرام همانجا نشست

و گلها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ای ریخت

قلب ماسه ای با عبور چرخ یک ماشین شکسته شده بود

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 20:56  توسط احسان  | 

خيلي دلم تنگه ولي نبودنت حقيقته

آخه آرزوي دل داشتن يک دقيقته

از ماه مي پرسم عاشقي يه قفسه يا نفسه

انگار که اين چشماي خيس هر چي ديده ديگه بسه

وقتي که گريه مي کنم سرم رو شونه ي شبه

ستاره ها رو ميشمرم نگام توخونه ي شبه

مي خوام که باد از تو بگه که از همه دنيا سري

بياي و مثل آرزو بموني از پيشم نري

تو رو بهونه مي کنم ترانه هام جون بگيره

رگاي خشک زندگيم با عشق تو خون بگيره

خيلي دلم تنگه ولي نبودنت حقيقته

آخه آرزوي دل داشتن يک دقيقته

سر كلاس ادبيات معلم گفت :

 فعل رفتن رو صرف كن

گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت

ساكت مي شوم ، مي خندم ،

 ولي خنده ام تلخ مي شود

معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده

و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت

رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست

رفت و شاديم مُرد ...شور و نشاط رو از دلم برد

رفت ...رفت ...رفت

و من مي خندم و مي گويم :

خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است

كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی ست
ببین مرگ من را در خویش که مرگ من تماشایی ست
مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز مرا امروز تماشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند

اي دوست دلت هميشه زندان من است

آتشكده عشق تو از آن من است

آن روز كه لحظه وداع من و توست

آن شوم ترين لحظه پايان من است

اگر دنیای ما سنگ است

بدان سنگینیه سنگ هم قشنگ است

اگر دنیای ما دنیای درد است

بدان عاشق شدن از بهر رنج است

اگر عاشق شدن پس یک گناه است

دل عاشق شکستن صد گناه است

شکستم بی صدا یک بار دیگر

خطا کردم من یک بار دیگر

دو چشم تو مرا از راه به در کرد

شکستم توبه را یک بار دیگر

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 18:52  توسط احسان  | 

هرگز دستي رو نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري...
هرگز نگو براي هميشه وقتي مي دوني جدا ميشي...
هرگز نگو دوسش داري وقتي که بهش اهميت نميدي...
هرگز درباره احساست حرف نزن وقتي که واقعاً وجود نداره...
هرگز به چشماش نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري...
هرگز بهش سلام نکن وقتي مي دوني خداحافظي در پيشه...
هرگز به کسي نگو تنها اونه وقتي تو ذهنت به ديگري فکر مي کني...
هرگز قلبي رو قفل نکن وقتي کليدش رو نداري...
هرگز به اين آسوني ها از دستش نده...
شايد هيچ وقت کسي رو پيدا نکني که اينقدر دوست داشته باشه...

 

 اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني؟

خيال کنم دل منو با رفتنت نمي شکني ؟

اجازه هست خيال کنم بازم مي آي مي بينمت ؟

 با اون چشماي مهربون دوباره چشمک مي زني؟

طپش طپش با چشمکت غزل بگم براي تو با اتکا به عشق تو   تو زندگي برم جلو؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 17:42  توسط احسان  | 

 وقتی از قتل قناری گفتی

 

دل پَر ريخته ام وحشت كرد .

 

وقتی آواز درختان تبر خورده ی باغ

 

در فضا می پيچد

 

از تو می پرسيدم :

 

به كجا بايد رفت ؟

 

 

 

غمم از وحشت پوسيدن نيست

 

غم من غربت تنهایی هاست

 

برگ بيد است كه با زمزمه ی جاریِ باد

 

تن به وارستن از ورطه ی هستی می داد

 

 

 

يك نفر دارد فرياد زنان می گويد

 

در قفس ، طوطی مرد

 

و زبان سرخش

 

سر سبزش را بر باد سپرد

 

 

 

من كه روزی فريادم بی تشويش

 

مي توانست جهانی را آتش بزند

 

در شب گيسوی تو

 

گم شد از وحشت خويش .

 

 

^^^^^^^^^^^################^^^^^^^^^^^^ ^^^^^^^^#####################^^^^^^^^^^ ^^^^^^######^^^^^^^^^^^^^######^^^^^^^^ ^^^^^#####^^^^^^^^^^^^^^^^^######^^^^^^ ^^^^####^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^#####^^^^^ ^^^####^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^#####^^^^ ^^####^^^^^####^^^^^^^^^###^^^^^###^^^^ ^^###^^^^^######^^^^^^^###^^^^^^####^^^ ^####^^^^^######^^^^^^###^^^^^^^^###^^^ ^###^^^^^^^####^^^^^^###^^^^^^^^^####^^ ^###^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^###^^ ^###^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^###^^ ^###^^^^##^^^^^^^^^^^^^^^^^##^^^^^###^^ ^###^^^^###^^^^^^^^^^^^^^^^##^^^^####^^ ^####^^^^###^^^^^^^^^^^^^^###^^^^###^^^ ^^###^^^^####^^^^^^^^^^^####^^^^####^^^ ^^####^^^^#####^^^^^^^#####^^^^^###^^^^ ^^^####^^^^###############^^^^#####^^^^ ^^^^####^^^^^###########^^^^^#####^^^^^ ^^^^^#####^^^^^^^^^^^^^^^^^######^^^^^^ ^^^^^^#########################^^^^^^^^ ^^^^^^^^#####################^^^^^^^^^^

 

 

 

در زلال شب

شب هایم بارانی است .....
روزهایم میگذرد ...
من باران اشك می خواهم ...
آنقدر باران می خواهم، تا بتوانم با آن تمامی دلتنگي هايم را در آن زلال کنم

 

پس از لحظه هاي دراز
يك لحظه گذشت:
برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد.
دستي سايه اش را از روي وجودم بر چيد.
و لنگري در مرداب ساعت يخ بست.
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
كه در خوابي ديگر لغزيدم

 

 

 

 

 

 

نيست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم‌چه نخوانم

چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبيده دهانم

نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم
چه بگريم،

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 23:26  توسط احسان  | 

این شعر هم از کتاب مثل هیچ کس باز هم از مریم حیدر زاده

نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم

گرد نگاهت گشته ام دارم عبادت می کنم

دیتت به دست دیگری از این گذشته کار من

اما نمی دانم چرا دارم حسادت  می کنم

گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم

شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم

من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری

دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم

تو التماسم می کنی جوری فراموشت کنم

با التماس اما تو را به خانه دعوت می کنم

گفتی محبت کن برو،باشد خدا حافظ ولی

رفتم که تو بتور کنی دارم محبت می کنم

 

بی اعتناع میشم بهت

منم میشم مثله خودت

دروغات و خط میزنم

رنگ سیاه سایتو

از زندگیم خط میزنم

باور نکردی حرفامو

باور نمی کنم حرفاتو

من میرم و جات میذارم

مثه قدیما باز تو من تک و تنها میذارم

 

شب سياه ، همانسان كه مرگ هست
 قلب اميد در بدرومات من شكست
سر گشته و برهنه و بي خانمان ، چو باد
 آن شب ،‌رميد قلب من ، از سينه و فتاد
زار و عليل و كور
بر روي قطعه سنگ سپيدي كه آن طرف
 در بيكران دور
افتاده بود ،‌ساكت و خاموش ، روي كور
گوري كج و عبوس و تك افتاده و نزار
 در سايه ي سكوت رزي ، پير و سوگوار
 بي تاب و ناتوان و پريشان و بي قرار
 بر سر زدم ، گريستم ، از دست روزگار
 گفتم كه اي تو را به خدا ،‌سايبان پير
 با من بگو ، بگو ! كه خفته در اين گور مرگبار ؟
 كز درد تلخ مرگ وي ، اين قلب اشكبار
 خود را در اين شب تنها و تار كشت ؟
 پير خميده پشت ؟
جانم به لب رسيد ، بگو قبر كيست اين ؟
 يك قطره خون چكيد ، به دامانم از درخت
 چون جرعه اي شراب غم ، از ديدگان مست
 فرياد بر كشيد : كه اي مرد تيره بخت
 بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست
 بر سنگ سخت گور
 از بيكران دور
 با جوهر سرشك
 دستي نوشته بود

 آرامگاه عشق

ما که به هم نمی رسیم مثل تموم عاشقا

                                    دو خط ریل خسته ایم تو حجم این دقایقا

روز و شبامون مثل هم پر از سکوت و التهاب

                                    دور از تموم آدما حال دو تایمون هم خراب

تشنه دیدار همیم اما سعادت نداریم

                                    درد من و تو دوری به دوری عادت نداریم

دنیا حسادت می کنه به عشق پاک من و تو

                                    یه عمر خراب هم شدیم اما شکایت نداریم

تو پشت این دقایقا روز و شبا رو می شمری

                                    یا پارچه عشقمونو می دوزی و هی می بری

تو حوض پر آب چشات ماهی ها رو دست می زنی

                                    نمی شنوی صداشونو هی اشکاتوپس میزنی

من اینجا کنجاین اتاق خسته از این حکایتم

                                    کسی منو یاری نمی ده حتی برای دیدنت

خسته از این ثانیه ها حتی از این شکایتم

                                   حس تلخ یه پرنده وقتی که اسیر دام

بانوی مهاجر این رو تو چشام

                                  تو روزای که پاییز داره از نفس می افته

دل آسمون سیاهه داره تن خونه سوت و کوره

                                  کوچه ختمه به خونه خیلی وقته بی عبوره

خیلی وقته یه مسافر به خودش ندیده کوچه

                                  که دیگه حتی پرنده تو صداش صدای کوچ

حس تلخ انتظار یه پرنده تو چشام

                                  که رسیده فصل هجرت اما پاش اسیر دام

دل فانوس اتاق غم به خاموشی سپرده

                                   باغ ما رو خاک مسلخ به فراموشی سپرده

قسمت ما رو نگاه کن پر از انتظار و درد 

تو این روزها ما آدمها گل نمیدیم به دست هم

                                      از یادمون داره میره دل تنگیهای دم به دم

این روزها دیگه همه جا صحبت بی وفایی

                                       ورد زبون آدمها تنهایی و جدایی

هرکی به فکر خودش همدلی معنی نداره

                                 حتی دیگه بی بهونه عشق میره تنهات میزاره

یکی بیاد داد بزنه که دوره دوره وفاست

                                دشمنی معنی نداره دنیا پر از صلح و صفاست

من میمونم تا که نگن عشق دیگه بی دوم شده

                                    من میمونم تا که نگن دوره عشق تموم شده

من میمونم تا که بگم دوست داشتنم حقیقت

                                    برای اعتبار عشق همین خودش غنیمت

یکی بیاد یکی بیاد تا آخر عاشق بمونه

                                     دل زده و خسته نشه دل کسی رو نشکونه

من میمونم تا بدونم عاشق و با وفا کیه

                                     تا که دیگه کسی نگه یک دل با صفا چیه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 14:24  توسط احسان  | 

____xxxxxxxx______xxxxxxxxxxx
___xxxxxxxxxxxx___xxxxxxxxxxxxx
___xxxxxxxxxxxxxx_xxxxxxxxxxxxxx
___xxxxxxxxxxxxxxx_xxxxxxxxxxxxx
____xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
_____xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
______xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
_________xxxxxxxxxxxxxxxxxx
___________xxxxxxxxxxxxx
_____________xxxxxxxxx
______________xxxxxx
_______________xxxx
_______________xxx
______________xx
_____________x
___________x
________xx
______xxx
_____xxxx
___xxxxxx
___xxxxxxx
____xxxxxxxx
______xxxxxxxx
________xxxxxxxx
_________xxxxxxx
_________xxxxxxx
________xxxxxx
_____xxxxxxx
____xxxxxx
___xxxxx
__xxxx
_xxx
_xx



Love passes by us, robed in meekness, but we
flee from her in fear , or ride in the darkness , or
else pursue her , to do evil in her name


يك گوشه آرام مرا از دو جـــــهان بس
بــي نام و نشان در دل ويرانه مكان بس
يك قـطعه زيباي صفـا، يك غزل از عشق
بيتي كه كند ترجـــــــمه طبع روان بس
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 11:25  توسط احسان  | 

به نام عشق

گفتم : برایت بهترین هدیه را خواهم فرستاد .گل گفت :من را  بفرست که بهترین مظهر پاکی و صفایم .

سرو گفت :من را بفرست که بهترین مظهر پاکی واستقامتم . اشک گفت:من را بفرست که بر دیده ی

دشمنانش نشینم . ناگاه قلبم به صدا در امد و گفت :من را بفرست تا بر قلب نا مهربانش نشینم تا

شاید به رحم اید و من را درک کند من هم چنین کردم و قلبم را که با تمام وجود دوستش داشتم به تو

هدیه کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 22:4  توسط احسان  | 

, ميدوني چرا خدا به همه دو تا دست , دو تا پا , دو تا چشم داده , اما فقط يکي دونه

قلب داده؟ براي اين که بگردي , اون يکيش رو پيدا کنين يکيش رو پيدا کني

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 13:57  توسط احسان  | 

 


دل بی طاقت من دیگه آروم نداره

                         عاشقه رسیدنه باز منو جا میذاره

 میره تا نگاه تو دل به دریا میزنه

                        میگه از فاصله ها بغض عشقو میشکنه

 میگه دریا هرچی هست بی تو دلگیره برام

                      کاش میشد هرجامیری پابه پای تو بیام

 دل من میگه هنوز میشه باورم کنی

                       میتونی مثل غزل منو از برم کنی

 میگه تنهایی من پره ازصدای تو

                       بایه دنیا دل خوشی زنده ام برای تو

دلم گرفت ای هم نفس/ پرم شکست تو این قفس
تو این غبار. تو این سکوت/ چه بی صدا.نفس نفس
از این نا مهربونی ها . دارم از غصه میمیرم
رفیق روز تنهایی. یه روز دستات و می گیرم
تو این شب گریه میتونی / پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد هم خونه/ چی میشه عاشقم باشی
دوباره من.دوباره تو.دوباره عشق.دوباره ما
تو ای پایان تنهاییی. پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پاییز. بهار آخر من باش
بذار با مشرق چشمات/ شبم روشن ترین باشه
می خ
وام آیینه ی خونه/ با چشمات همنشین باشه.....

 

هر چه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد

از دل من نرود مهرو وفا بدتر شد

مهر من قلب پر از سنگ تو را نرم نکرد

بلکه برعکس فقط رابطه ها بدتر شد

روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت

آمدم پاک کنم عشق تو را بدتر شد

زندگی به من آموخت چگونه اشک بریزم

 

ولی به من نیاموخت چگونه سرازیرش کنم

 

زندگی به من آموخت چگونه دوست داشته باشم

 

ولی نیاموخت چگونه فراموش کنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 13:7  توسط احسان  | 

دوست دارم!!!!!!!!!!

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 13:47  توسط احسان  | 

به نام آنکه فانوس عشق را در ظلمت قلبم جای داد

سینه ام را می شکافم و با قلمی از اشک و مرکبی از خون برایت می نویسم :

سلام بر تو که لطیف تر از بارانب و سرخ تر ازگلهای محبتی و زیباتر از شاخهسار عشقی.

میخواهم گلی از محبت بچینم و برایت بیاورم و آنگاه بر لبانت که سرخ تر از گلهای سرخ اند بوسه ای از عشق میزنم.

من غم را درسکوت و سکوت را در شب و شب را در بستر و بستر ری بریا اندیشیدن به تو دوست دارم

اگر چشمان من دریاست تویی فانوس شبهایش

اگر حرفی زدم از گل تویی معنا و مفهومش

 

اي مهربانم چه زيباست به خاطر تو زيستن

و براي تو ماندن و به پاي تو سوختن.

آنروز که مهمان قلبم شدي ، خوب به ياد دارم ،

روزي كه با خود گُفتم كسي را يافته ام كه ديگر از دست نخواهم داد .

روزي كه اميد ها و آرزوهاي فراواني از خاطرم مي گذشت ...

و آنروز كه چشمانم با چشمان تو ديدار كرد ،

دانستم ، دير زمانيست كه مي شناسمت ...

روزي كه تورا ديدم با خود گفتم كه يگانه ي خويش را يافتي

پس ديوانه وار عاشقش باش ، اورا چون پروردگارت بپرست ،

عزيز بدارش و تا سرحد مرگ عاشقش باش ...

يادم هست آنهنگام كه عاشقت شدم باخود پيمان بستم

كه ديگر در نگاه هيچ كسي كه تمناي مهر و توجه دارد ،

نگاهي نكنم ، پيمان بستم كه تنها نگاه عاشقم را وقف چشمان زيبا

و سيماي دلرُباي تو كنم تا فردا روزي پشيمان نباشم ...

پشيمان نباشم كه چرا آنگونه كه لايقش بودي دوستت نداشتم

پشيمان نباشم كه چرا عشقم را ابراز نكردم ،

عمل نكردم به آنچه مي گويم تا اثباتي باشد بر حرفهاي عاشقانه ام ...

واينك نيز ، همچنان ، بر عهد خود وفادارم و پيماني دوباره مي بندم كه

خورشيد نگاهم بر هيچ افق ديگري جز وجود تو طلوع نكند

و بر هيچ كس ، جز تو ، نتابد ...

عشقم را در سينه پنهان و قلبم را از هركس مخفي خواهم كرد

تا دور از چشمانت كسي آندو را از من نگيرد .

و اينك بر بُلنداي قله ي عشق و صداقت نام تورا فرياد مي كنم ،

اميدوارانه نامت را مي خوانم و اميدوارم

كه مرور زمان ذره اي از عشقت در من نكاهد

و گذر ثانيه ها ، افزاينده ي مهر و محبتم به تو باشد .

مي خواستم زيباترين كلام را به ياري بگيرم ، تا

صميمانه ترين عشق ها را تقديمت كنم ، ذهنم ياري نكرد .

پنداشتم كه ساده نوشتن چون ساده زيستن زيباست ،

پس ساده و بي تكلف مي گويم : دوستت دارم ...

بگو كدامين شاخه ي گل زيبا را به خاطر عشقمان تقديمت كنم

كه وجودت سرچشمه ي عطر تمامي گلهاست ،

قشنگ ترين گلهاي دنيا تقديم تو باد نازنینم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 12:14  توسط احسان  | 

امشب می خوام دعا کنم ، دعا کنم بارون بیاد

                                                                 دعا کنم بازم دلت ، عاشقی رو از سر بخواد

دعا کنم تموم بشه ، قهر من و دستای تو

                                                                 هوای ابری کم بشه ، از تو شب چشمای تو

شادی بیاد سراغ ما ، اسم من و تو ما بشه

                                                                دیروزو از ما بگیره ، امروز ما فردا بشه

دعا کنم که تو دلت ، یه جا واسه من بذاری

                                                                بهم نگی با گریه هات ، که دیگه دوستم نداری

دعا کنم دلت بخواد ، بیام و پیشت بمونم

                                                                واژه بشی رو لب من ، دوباره از تو بخونم

امشب می خوام دعا کنم،تنهایی ها تموم بشن

                                                               باز برسم به خنده هات،غمگین نباشی عشق من

منو ببخشی بذاری ، زنده بشن خاطره ها

                                                                تسلیم خوشبختی بشه ، دوباره لحظه های ما

 

توی تمومه دنیا عشق یه معنی داره اونم تویی تنها تو من در تمام زندگیم وقتی فهمیدم زنده ام که تو رو دیدم ببخشید اگه تو صدات میکنم اخه از اون لحظه که دیدمت احساس کردم بخشی از وجودم شدی اگه تو نبودی من مثل ابر بهاری نم نم میباریدم تا تموم میشدم هون وقت معلو نبود کی واست میمیره تقدیم به تنها عشق زندگیم تو...

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني توبود زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود زيباترين هديه عمرم محبت توبود زيباترين تنهاييم گريه براي توبود زيباترين اعترافم عشق توبود

 

چرا وقتی كه آدم تنها می شه

غم و غصه اش قد يك دنيا می شه

ميره يك گوشه پنهون می شينه

اونجا رو مثل يه زندون می بينه

غم تنهايی اسيرت می كنه

تا بخوای بجنبی پيرت می كنه

وقتی كه تنها می شم اشك تو چشام پر می زنه

غم میاد يواش يواش خونه ی دل در می زنه

ياد اون شب ها می افتم زير مهتاب بهار

توی جنگل لب چشمه، می نشستيم، من و يار

غم تنهايی اسيرت می كنه

تا بخوای بجنبی پيرت می كنه

می گن اين دنيا ديگه مثل قديما نمی شه

دل اين آدما زشته، ديگه زيبا نمی شه

اون بالا باز داره زاغه ابرا رو چوب می زنه

اشك اين ابرا زياد ولی دريا نمی شه

غم تنهايی اسيرت می كنه

تا بخوای بجنبی پيرت می كنه

 

عطر نفسها تو حس می کنم

وقتی تو چشمات زل می زنم

برق چشات دیوونم می کنه

دوست دارم هزار بار عاشقت بشم

بهت بگم دوست دارم

اما نمیشه ٬ ...

یه حسی بهم میگه
...

اما هیچ وقت نگفتی که اون حس لعنتی بهت چی می گفت


همیشه سکوت کردی و با این سکوتت ذره ذره وجودمو آب کردی

قلبمو تیکه تیکه ....

اما آخه چرا ٬ اون حس بهت چی می گفت


چرا از عشقت فرار می کردی


چرا چرا چرا چرا خدایا چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

مصاحبه با خدا

امروز نيز گذشت هنوز مانده ام در

حيراني اين تن عريان و کاش هايي محال که نگويم برتر از گفتن است

باز هم غم تو بد جوري به اندک جاني که دارم افتاده .................... مثل خوره پوست

و گوشتم را قطعه قطعه مي کند و مي خورد .. به ياد مي آورم لحظه ي آخر را .... زماني که

نامردانه و ظالمانه مرا از پيش خود راندي و هيچ نگفتم ... خوره اي در جانم افتاده ....... دست

نمي کند از اين زباله داني سياه تنم .. و تنها دردي که وقتي به سراغم مي آيد حتي نمي

شود کمک خواست.. نمي شود فرياد زد .. نمي شود گفت ... و نمي شود شنيد .. بي

سرانجام به سراغ سيگارم مي روم ....ناراحتم و به اميد سکوت دود سيگار که

مرا به ياد خودم مي اندازد لحظه اي را با او سر مي کنم.... ناگهان

سيگارم عکست را برايم تداعي ميکند آري او نيز انگار

قاصدک تنهايي من شده و حتي اين

جمله ها به شکل قلب

در آمده اند

کمک

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 12:10  توسط احسان  | 

تك درختي سبزم وسط جنگل خشك

كه پر از طعنه و ترديد و خطاست

طعنه تلخ هماهنگ شدن

عقل را سوزاندن     با همه همرنگ شدن

و جهاني ترديد،مي چكد از نفس مبهم سرو

اينكه بايد چو اساطير

آزاده بزيست

يا چو مردم شد و در بين سياهي گم شد

روزگاريست كه ابران سياه                             خفقان مي بارند

هر درختي كه بخواهد نفسي تازه كند

شاخه اش مي شكند

اين چه وضعي است در اين جنگل سرد؟

پيشتر اين جنگل زير نور خورشيد

پراز شادي و سرسبزي بود

ديگر امروز ز سرسبزي ايام چه سود؟

باغباني بايد

تا كه اصلاح كند جنگل را

و مؤثر خاكي

تا كه رويانده شود نارواني از نو

شايد اين بار درختان جوان

تن ندارند به شلاق خزان

سرو هم از نفس مبهم خويش

شايد آزاده شود

و كوير    بايد آباد شود

و درختاني سبز      حاكم جامعه ي خود باشند

به اميد آن روز

كه دگر هيچ درختي نزند تيشه ي تحقير به جان و تن خود

 

 

پسربه دخترگفت:دوستم داری؟!اشک ازچشمای دخترجاری شد،می خواست بره که

پسردستشوگرفت واشکاشوپاک کردوگفت:اگه دوستم نداری اشکال نداره مهم

اینه که من دوستت دارم وطاقت دیدن اشکاتوندارم...دخترسرشوپایین انداخت و

گفت :میدونی چیه؟من دوستت ندارم.من...من بدجوری عاشقت شدم.پسردستای

دخترورها کردوباقیافه ای غمگین ازدخترجداشد.دخترفریادزد:مگه دوستم نداری؟؟!

چراداری میری؟پسرجواب داد:چون دوستت دارم می خوام تنهات بذارم.

دخترگفت:فکر کنم شنیده باشی که می گن عاشقی که تنهاباشه توی دنیانمی

مونه!!!توکه دوست نداری من بمیرم هان؟؟؟؟!پسرگفت:انقدردوستت دارم که

نمی خوام به خاطرمن مرتکب گناه بشی!چون میگن عشق یه جورگناهه!!!!!

دختر:اماعشقم پاکه!!پسرفریادزد: عشق پاک دیگه هیچ جای

دنیاپیدانمیشه............ودختروبرای همیشه تنهاگذاشت

 

خیلی سخته که تو چشاش نگاه کنی اما بدونی که برای تو نیست

خیلی سخته وقتی باهاش حرف میزنی بدونی که چشمش به

توست اما قلبش جای دیگه

خیلی سخته که بخوای قصه تنهایی تو براش بگی تا اونم دلداریت بده

اما از ترس اینکه بهت نخنده هزار بار تو خودت بشکنی

خیلی سخته وقتی آرزو داری دستاشو لمس کنی ببینی که دست

دیگری جای خالی انگشتاشو پر کرده

خیلی سخته شبا با یاد چشماش غرق در اشک پلکاتو روی هم بزاری

آره همه ی اینا سخته و سخت تر از همه اون موقعی بود که

زیر بارون بهش گفتی دوست دارم و اونم برای لحظه ای توی چشمای بارونیت

نگاه کرد و با یه پوزخند از کنارم گذشت.

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 20:47  توسط احسان  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 15:26  توسط احسان  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 13:57  توسط احسان  | 

    دوست دارم به اندازه تمام آسمونها

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 13:30  توسط احسان  | 

کاش میشد هیچ کس تنها نبود

کاش میشد دیدنت رویا نبود

گفته بودی با تو میمانم ولی

رفتی و گفتی و اینجا جا نبود

سالیان سال تنها مانده ام

شاید این رفتن سزای من نبود

من دعا گردم برای بازگشتت

دستهای تو ولی بالا نبود

باز هم گفتی که فردا میرسی

کاش روز دیدنت فردا نبود

کاش قلبم درد پنهانی نداشت

چهرهام هرگز پریشانی نداشت

برگهای اخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت

کاش میشد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداش

 

اخه چه جور دلت اومد تنهام بزاري و بري اخه مگه

حرفي زدم زخم زبوني من زدم اره همش بهونه بود

مسئله يار ديگه بود دلت هوايي شده بود كارم از كار

 گذشته بود برو عزيزم اما يك قول به من بده يارت

رو تنها نزاري كه مثل من اسير بشه اواره از خونه

بشه من هم يك قول بهت ميدم يه روز فراموشت كنم 

 قلبمو سنگيش بكنم عشقت رو خاكستر كنم اگه يك

روز خواستي گلم كسي رو نفرينش كني بگو كه مثل

من بشه زجر جدايي بكشه اخه چه جور دلت اومد

 

و من در خواب اين را ديده بودم
تو روزی باز مي آيي
حضورت گرم و رؤيايي
و عشقت همچو عشق باستان، پاک و اهورايي
کلامت شعر و موسيقي
لطيف و دلکش و موزون
نگاهت وسعت دريا
عميق و سرکش و محزون
وجودت باور بودن پناهت جای آسودن
صدايت خوشترين آواز طنيني گرم و دل پرداز
تو مي آيي
برايم شبنم و گل هديه مي آری
و قلبت را به رسم دوستي چون يادگاری نزد من جا مي گذاری
تو مي آيي
من اين را خوب مي دانم
و مي دانم که مي ماني
و مي بينم
که از عشقت چنان مجنون و سرمستم
که فارغ از همه دنيا
به گرماي نفسهای تو دل بستم
وزين انديشه سرشارم
که من!! ليلاي تو هستم
تو مي آيي
من اين را خوب مي دانم
و من در خواب اين را ديده بودم

 

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به اب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در ان هیچ کسی نیست

که در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند

آری!!!

برای تو می نویسم چون می دانی نبض لحظه لحظه ی زندگیم در قلب

مهربانت می تپد از گذشته های دور.برای تو می نویسم که دست های

زندگی بخشت در کویر آینده ام ریشه دوانده

هوا المحبوب

منم آغاز یک واژه که با چشم های تو متولد شدم و اینک چون شاعری

 عاشق در بطن حنجره های خالی سکوت فرو رفته ام من سهم تمام

 خا طره ها را به تو می بخشم تا در کلاس عشق تو این واژه را معنا کنم

                                    دوستت دارم

 

گرچه با یادش همه شب تا سحر گاهان نیلی فام بیدارم

 گاه گاهی  نیز وقتی چشم بر هم می گذارم خواب های روشنی دارم

عین هوشیاری .انچنان روشن که من در خواب هم دم به دم با خویش

 میگویم بیداری است٬بیداری.اینک اما در سحر گاهی چنین از روشنی

 سرشار ٬پیش چشم ان همه بیدار آیا خواب می بینم؟این منم همراه

او؟بازو به بازو مست٬مست از عشق و امید؟از این سوی دریا رفته تا

دروازه خورشید٬ای زمان ای اسمان ای کوه ای دریا این منم؟خواب یا

بیدار؟جاودان باد رویای رنگینم

 

ای کاش اسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های

 خشک او می کرد .کاش واژه حقیقت آن قدر با لب ها صمیمی بود که

 درای بیان کردنش به شهامت نیاز نبود.کاش دلها انقدر خالص بودند که

 دعا ها قبل از پایین آمدن دستها مستجاب می شد.کاش شمع

حقیقت محبت را در تقلای بال و پر پروانه می دید و هو را باور می کرد.

 

اخه چه جور دلت اومد تنهام بزاري و بري اخه مگه حرفي زدم زخم

زبوني من زدم اره همش بهونه بود مسئله يار ديگه بود دلت هوايي شده

بود كارم از كار گذشته بود برو با يارت عزيزم رها كن اين تن من رو

 الهي صد ساله بشه عشق قشنگت عزيزم اما يك قول به من بده يارت

رو تنها نزاري كه مثل من اسير بشه اواره از خونه بشه من هم يك قول

 بهت ميدم يه روز فراموشت كنم قلبمو سنگيش بكنم عشقت رو خاكستر

 كنم اگه يك روز خواستي گلم كسي رو نفرينش كني بگو كه مثل من بشه

 زجر جدايي بكشه اخه چه جور دلت اومد

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 12:17  توسط احسان  | 

لم مي خواهد گريه کنم..داد بزنم..گله کنم اما کسي نمي شنوه... صداي گريه هاي

من روزا دارن مي گذرن وعمر منم تموم مي شه شبا دارن صبح مي شن و اين قصه

هم تموم مي فقط يه اسم..فقط يه ياد....ازم تو دنيا مي مونه شايد اگه حرف بزنم...داد

داد بزنم... يا شعرامو واسه همه...تو کوچه فرياد بزنم!!! اسم منم خوب بمونه!ياد من از

  از يادا نره اينکه منم يه روز بودم!نفس هامو با عشق و جون مي کشيدم گرچه ديگه

  فرق نداره ...چونکه ديگه نمي مونم چه فرقي داره که منم... يه روزي عاشقي بودم!

 يه روزي عاشقي بودم! که دل دادم به عشقم

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

نمی دانم کوزه گر با خاک اندامم چه خواهد کرد؟

ولی بسیار مشتاقم

گلویم سوتکی باشد

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

که هر دم  دم به دم فریاد مرگم را

از آن سوتک به گوش خلق برساند

 

سکوت کوچه های تاریک جانم گریه می خواهد

تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد

ببار ای ابر باران زا میان شعر های من

که بغض آشنای آسمانم گریه می خواهد

چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی

که حتی گریه های بی امانم گریه می خواهد

 

 

وقتی مشکلی داری به خدا نگو

 

 یک مشکل بزرگ دارم  به مشکل بگو

 

من یک خدای بزرگ دارم

 

 

حالت سوخته را سوخته دل داند و بس

شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست

 

سرمايه عمر يك نفس است

آن يك نفس هم براي يك هم نفس است

گر با هم نفسي لحظه اي نشيني

مجموع حيات عمر،همان يك نفس است

 

فاصله
           عشق هاي معمولي را از بين مي برد
                                و عشق هاي بزرگ و جاوداني را شدت ميبخشد.

        مانند باد که شمع را خاموش و آتش را شعله ور مي سازد

 

تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم ، تعجب نکن که چرا گريه نميکنم ،

 بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم

اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است

 

باد و صیحه ای نمانده است ،
                                  اسب و شیحه ای نمانده است

تکسوار پیر رفت یک غروب ، تا خدا ...!

دست آسمان تهی است ،
                          صحن سینه مان تهی است،
                                                      صبح از اذان تهی است،

آی خواب مانده ها ! او غریب بود و رفت ، 
                                               بی شکیب بود و رفت !

                          سوز بغض های اوست مانده در گلوی ما

 

اگر چه پیش چشمت چون فقیرم
                                          
همانند درختان کویرم

ولی قلبم حریر مهربانیست
                                          
به دنیای محبتها اسیرم

 

 

این روزها.......

 

این روزها...

برگ ها.......

نیمه زرد ونیمه سبز.....

در برزخ!

در تردید خزان شدن....

و غلبه ی گذشت زمان.......!!

 

آری اغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

دیروز همیشه گذشته٬ امروز هیچ گاه تمام نمی شود ٬و فردا هیچ وقت نمی اید

 

راهیست راه عشق که هیچ کناره نیست

انجا جز انکه جان بسپارند چاره نیست

 

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره فکر هوا عشق

زمین مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟

 

من نمیدانم که

 چرا می گویند

اسب حیوانی است نجیب٬

یا کبوتر زیباست

. چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید

واژه را باید شست

واژه باید خود باد واژه باید خود باران باشد

چترها ره باید بست زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

دوست را زیر باران باید جست

زیر باران باید نوشت حرف زد نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی ((اکنون)) است

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 11:47  توسط احسان  |